اصلا گمان نکنم کسی تاحالا دیده باشد که کلاغی برود جلوی عابربانک و دنبال رمزکارت های بازنشستگان بخت برگشته باشد. مگر آنکه ریگی توی کفشش داشته باشد. لابد این هم بخشی از نقشه های پیزوری بود. نزدیک تر که شدم دیدم سوگلی هی از روی شاخۀ اکالیپتوس پیاده رو می پرد روی لبۀ عابربانک و هی برمی گردد سر شاخۀ اول. چند دقیقه آنجا ایستادم. اواخر برج بود و چندرغاز حقوق بازنشسته ها را ریخته بودند به حساب. هروقت پیمردی می آمدجلوی عابر بانک سوگلی فورا می پرید روی لبۀ عابربانک و با چشم های هیزش به چشم های پیرمردنگاه می کرد. معلوم بود که دارد شماره کارت ها را می دزدد. وگرنه چرا بعد از رفتن پیرمردها و وقتی که کس دیگری جلوی باجه نبود می رفت و روی صفحه کلیدها نوک می زد؟





